“تعلیق در شعر” عنوان مقالهای کوتاه از “سیمین شیرازی”ست که پیشتر در بخش “گزارههای یدکی” مجلهی فایل شعر ۹ منتشر شده است.
تعليق در لغت به معني درآويختن، آويزان كردن يا ترك چيزي بدون لغو كامل آمده است. ترتيب كلام در شعر نيازمند درك است. هنگامي كه تعليق روي میدهد، این درک به طور قطعی اتفاق نمیافتد يا اگر هم بيفتد دشوار است. شاعر در روايت شعر، شكست ايجاد ميکند و با فضاسازیهای متفاوت و تغییر زمان افعال، فاصله و مکثی ایجاد میکند که از آن به تعلیق یاد میشود. بنابراين تعليق در شعر، آن را از حالت خطي خارج و تصاوير چندلايه در زمانهای متفاوت خلق میکند. البته این به آن معنا نیست که چون تعلیق در شعری وجود دارد، آن داستان فاقد روایت مشخص و منطقی است، بلکه وجود تعليق باعث خلق فضايي از حس و معنا میشود که خواننده را با کنجکاوی و اشتیاق، ترغیب به پیگیری ماجرا میکند.
بنابراین هدف تعلیق، زیباتر کردن شعر با استفاده از شکست روایتهاست که خواننده را غافلگیر و کنجکاو کنند نه صرفن ایجاد ابهامهای غیرضروری که باعث سردرگمی شوند.
بندرعباس
چه میخواهی ؟
کسی را که در من هنوز در میزند؟
مردی که دریا را ته جیبش میگذارد و آتش میگیرد؟
دریا نیمهکاره شد
باقی را گریه کن!
هنوز بندر عباسِ چشمهایی را که در خواب دیدهام سفر میکنم
همین تختی که خیال تو لای پتویش هست منم!
من خدا را در آسمان از دست دادهام
از ماه هم تنهاترم
و میتوانم اناربُنی را در زنبیل لاغرم بگذارم
گرچه از تو میکشم اما به سیگار پشت میکنم
و از بهمن که بر چهرهام راه رفت
پیِ تیری که پشت همین دیوارهاست میگردم
آخر این دیوار
همین حلزون که دور هیچ میچرخد
کجا به پایان میرسد؟
تو رفتهای
و نمیدانی که اردیبهشت توی جیبم پاییز شد
مثل سنگ که نمیداند سنگ نیست
آخر دو میلیارد ستاره آن بالا برای چیست؟
که من زندگی کنم؟
عمر ناتوانیِ من بود
و زمین زیر پای من میمرد
چه بودم من!؟
جز احتمالِ میان دو سیگار
جز دلیلِ این شاعرانِ جوان
جز آن رسول فرزند کش چه بودم ها!؟
آنکه از دست بیرون رفت
تنها
چشمی را که روی گریه میگریست میدید
در تمام آینه گاهی چشمهایی میزیست
که زیباییام را بایگانی کرد
چرا باران به اینجایم آورد
که باور کنم زمینی هست؟
اینجا جز خانهای کبود اصلن کسی نبود
مردی که روز را در چشمهای تو کش میداد
آنکه در جیبهایش همیشه پنج زاری گریه میکرد
دستی که ماه را چون لکهای سفید
از لباس خوابِ خدا کش رفت
از کوچههای رشت شرمنده میگذشت
گم شو! روزی زنی که زایمانی مشکوک داشت
گم شو! گاهی تمام دروازههای جنوب
گم شو!
این را تمام فاحشهها میگویند اما نمیروم
شراب خوردهام که ایران بمانم
عباسیِ زیبا!
این دل! برای تو عمریست که میزند
بر ساحل سیاهِ سینه ام بندری برقص!
خزر از چشمهایت شراب خورد و دریا شد
و من در دستهای تو بندرها
چمخاله منم! خلیج من!
عشق به توست که نمازم را نمیخواند
یادم بماند
به دهلی که رفتم
کمی گریه کنم!
«چه میخواهی ؟
کسی را که در من هنوز در میزند؟
مردی که دریا را ته جیبش میگذارد و آتش میگیرد؟
دریا نیمهکاره شد
باقی را گریه کن!»
در ابتداي شعر با تصوير مردي مواجهايم كه از دلتنگيهایش سخن میگوید. دلتنگیهایی که با دریا ارتباط دارد.
«هنوز بندر عباسِ چشمهایی را که در خواب دیدهام سفر میکنم
همین تختی که خیال تو لای پتویش هست منم!
من خدا را در آسمان از دست دادهام
از ماه هم تنهاترم
و میتوانم اناربُنی را در زنبیل لاغرم بگذارم»
در روایت دوم تصویر دیگری از فضای دلتنگیهای خود به تصویر میکشد. چشمها و خیال معشوق که هنوز هم برای او زنده و واقعی هستند. در ادامه از تنهایی عمیق خود سخن میگوید.
«گرچه از تو میکشم اما به سیگار پشت میکنم
و از بهمن که بر چهرهام راه رفت
پیِ تیری که پشت همین دیوارهاست میگردم
آخر این دیوار
همین حلزون که دور هیچ میچرخد
کجا به پایان میرسد؟
تو رفتهای
و نمیدانی که اردیبهشت توی جیبم پاییز شد
مثل سنگ که نمیداند سنگ نیست
آخر دومیلیارد ستاره آن بالا برای چیست؟
که من زندگی کنم؟
عمر ناتوانیِ من بود
و زمین زیر پای من میمرد
چه بودم من!؟
جز احتمالِ میان دو سیگار
جز دلیلِ این شاعرانِ جوان
جز آن رسول فرزند کش چه بودم ها!؟»
در اين سطرها، شاعر به شرح خود بعد از رفتن معشوقه ميپردازد و استیصال خود را از نبودن عشق و احساس پوچی نسبت به زندگی را بیان میکند.
«گم شو! روزی زنی که زایمانی مشکوک داشت
گم شو! گاهی تمام دروازههای جنوب
گم شو!
این را تمام فاحشهها میگویند اما نمیروم
شراب خوردهام که ایران بمانم»
در این روایات با تغییر لحن و زمان شعر، از فضای طرد شدن مرد از شهر و دیارش و از نارضایتی او از رفتن حرف میزند.
«عباسیِ زیبا!
این دل! برای تو عمریست که میزند
بر ساحل سیاهِ سینه ام بندری برقص!
خزر از چشمهایت شراب خورد و دریا شد
و من در دستهای تو بندرها
چمخاله منم! خلیج من
عشق به توست که نمازم را نمیخواند»
این روایت دوباره با تغییر لحن خطاب به معشوقه است و از وفاداری خود به او و عشقش حرف میزند. در این روایت تداوم احساس عشقش به معشوقه را حتی با گذشت سالها بیان میکند.
«يادم بماند
به دهلي كه رفتم
كمي گريه كنم!»
زمانهایی در شعر وجود دارند که خواننده احساس میکند این فضا زاییدهی تخیل شاعر است یا آنها را در خواب دیده است اما در پایان با ذکر نام دهلی این موضوع به ذهن شاعر میرسد که تشابه فضای دهلی با فضای بندرعباس شاید سبب هجوم خاطرات و گریه شاعر خواهد شد.
نوشته: سیمین شیرازی
منبع: وبسایت کالجشعر
Www.kalejsher.com
