خانه را که از تنم درآوردم
ریختم در كاميون
و جاده را چنان گرفتم در مشت
که شهر زیر پایم
جیغ میکشد هنوز
و خانهایی که لخت کردمش
به گردم نمیرسد دیگر
فقط شب را بلند میکند از تخت
و در بوی پيراهنم
که جا مانده گوشهی کمد
اتاق را قدم میزند در هال
بعد به آشپزخانه...
مثل یک پرنده که میپرد از بشقابها
چون برق
از سر یخ بستهی یخچال
موجي که هواییست
بیرون میزند از تنگ
سرریز میشود توی چار گوشهایی که گوش نمیدهد دیگر
به این بوقهای پی در پی
و خوابیکه پریده از پنجرههایشرنگ
ݒَرِتِ پرتِ یک صحراست
که از چاله افتاده فلسهایش در چاه
دل به آغوش هیچ تنگی نمیدهد دریاش
جز خانهایی که درآوردم از تنم
ریختمش در اتاقی خالی
تا قفلم کند دستی
که به دستگیریام
نميرسد دیگر.
#زهرا_هاشمی
نقدی بر شعر زهرا هاشمی...ما را در سایت نقدی بر شعر زهرا هاشمی دنبال میکنید
برچسب: موجی, نویسنده: بازدید: 45